خدا هست

 اگر می دانی - خدا -  نیست ! یواشکی به من هم بگو تا بدانم ، قول می دهم به هیچ کس نگویم ...

اصلشو  از اينجا بخونين ...

به ياد حسین پناهی ( ورق بزن مرا ... )


آری
گلم !
دلم !

ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش
که برای تو طلوع خواهد کرد
با سلام و عطر آویشن ...

                              

حسین پناهی (دفتر هفتم: نمی‌دانم‌ها)

تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...


پس به ناچار


حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...


و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است!


 

 

هرگز تو زندگيت تو دو تا چيز صرفه جويي نكن:

۱- نه گفتن

۲- تشكر كردن

قلبت را پاک کن

 

سلامت می کنم و آنجا که من و تو یکی هستیم را گرامی می دارم، ... آنجا که من و تو یکی هستیم ...

سکوت کن و دل بسپار، چه اهمیت دارد که کیست که می نویسد و کیست که می خواند؟

چه اهمیت دارد که من کجا هستم و تو کجا؟

چه اهمیت دارد که من به چه باور دارم و تو به چه؟

این ها همه قیل و قال های نفس توست، حال آن که خود متعالی تو می خواهد که آرام باشد، بی هیچ نام، بی هیچ مکان، بی هیچ قبیله، بی هیچ قضاوت ... آزاد و نا محدود، بی هر فرم و قالب ...

این قید و بندهای زمینی را، این طبقه بندی های نفسانی را کنار بزن، نام را، مکان را، باور را، و هر تفاوتی را ...

با ذهنی آرام ... بنشین و بشنو، می خواهم برایت بگویم ... و تو بشنوی ... بشنو و تجربه کن ...

 

جرات تلاش كردن

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.

قورباغه ها

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

 

شل سیلوراستاین (4)

سلام آقای زندگی:

سلام آقاي زندگي عزيز،
ميخوام برات نامه اي بنويسم،
مي گن تو هر چي آدم مي خواد بهش مي دي،
فقط كافيه كه صدات كنيم و برات نامه بنويسيم،
خب اين نامه هزارم منه آقاي زندگي،
من كه اين همه نامه رو برات نوشتم،
ممكنه پس بگي چرا جوابمو نميدي آقاي زندگي؟؟؟

 

 

شل سیلوراستاین (3)

عاشق شدن


از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم
و این عالی است
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس رو به من بخشیدی
متشکرم

شل سیلوراستاین (2)

ما همدیگر رو دوست داریم


من خوشحالم که خودم هستم
زیرا شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا شبیه من نیستی
برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب دوستی دوتا آدم مثل ما
که اصلا شبیه هم نیستند
اما همدیگر رو دوست دارند...............

 

شل سیلوراستاین (1)

ورود بزرگسالان ممنوع


داريم بازي مي كنيم
نمي خواهيم كسي به ما بگه

اين كارو بكن، اون كار و نكن، مواظب باش
ورود بزرگسالان ممنوع
ماكلوب تشكيل مي ديم
قرارهاي سري ما
نمي خواهيم فاش بشه.
ورود بزرگسالان ممنوع
مي ريم بيرون پيتزا بخوريم
نه، هيچكس. فقط من و دوستانم
لطفا بيرون
راستي پول پيتزاها رو نگفتم
ورود بزرگسالان آزاد

 

هیچ وقت اجازه نده کسی نشاط را از تو بگیرد !

در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید. چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه ی از دست دادن است . همه چیز مگر یک چیز. آنچه می خواهم به شما بگویم گفته ی مادر بزرگم است ، چند ساعتی یش از مرگش این را به من گفت .زنی بود روستایی یش از مرگش این را به من گفت، در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود. یک روز آن موقع که دوازده یا سیزده سال داشتم  از او پرسیدم: مامابزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهمتر است؟ جواب را فراموش نکرده ام: فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید، کوچولو و آن نشاط است، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.

برگزیده ای از کتاب دیوانه بازی نویسنده: کریستین بوبن

 

my life began with you


No matter if the sun don't shine
or if the skies are blue
No matter what the end is
my life began with you.

چند جمله از "جان شيفته" :

 

 كسانی كه بيش از همه می توانند پذيرای عشقی بزرگ باشند بيش از همه سودای استقلال دارند. زيرا همه چيز در آنان پرتوان است. و اگر اصل غرور خود را در راه عشق شان فدا كنند خود را حتی در همان عشق خوار احساس می كنند، خود را مايه بدنامی عشق می دانند. زيرا اگر شخص بيش از حد از سرشت خود چشم بپوشد، احترام به خود را از دست می دهد. ديگر نمی تواند زندگی كند. يا آنكه شخص سر به شورش برمی دارد و طرف را رنج می دهد.

 

درسی كه دل به بهای رنج و شادی خود مطالعه نكرده باشد درست فراگرفته نمی شود. واژه و واقعیت از یك قماش نیستند و چه بسا كه شخص آنچه را كه خوانده است در زندگی بیابد و آنرا بازنشناسد.

 

زخم هايم را به تو پيشكش می كنم، اين بهترين چيزی است كه زندگی به من داده است، زيرا هر كدام آن نشانه گامی به پيش است.

اعتماد

 

بیشترین کمکی که می توانید به کسی بکنید این است که مسئولیتی را به او بدهید و به او بفهمانید که به او اعتماد دارید.(بوکر واشنگتن)

Live in the present

 

One day at a time - this is enough. Do not look back and grieve over the past, for it is gone. and do not be troubled about the future, for it has not yet come.Live in the present, and make it so beautiful that it will be worth remembering.

 

داستان روباه و شازده كوچولو

 

 

روباه: صبح به خير        

شازده كوچولو: صبح به خير          

 

ر: م م م من اينجام، زير درخت سيب…  

ش: تو كي هستي؟ بس كه خشگلي آدم دلش ميخواد نيگات كنه.

 

ر: من؟ روباهم!!!                                          

ش: بيا با من بازي كن، من خيلي غصه ام گرفته.

 

ر: نميتونم با تو بازي كنم من اهلي نيستم.                  

ش: لطفاً منو ببخشين، اين اهلي يعني چي؟

 

ر: تو اين طرفا زندگي نميكني، دنبال چي مي گردي؟        

ش: دنبال آدما…   اين اهلي يعني چي؟

 

ر: آدما تفنگ دارن و شكار مي كنن خيلي ناراحت كننده س، جوجه هم پرورش ميدن،

فقط به اين دو كار علاقه دارن، تو هم دنبال جوجه ميگردي؟

 

ش: نه، من ميگردم دوستائي پيدا كنم…    اين اهلي يعني چي؟

 

ر: اهلي كردن كاري هستش كه معمولاً فراموشش ميكنم، م م م م م ...  يعني ايجاد پيوند و رابطه.

 

ش: ايجاد پيوند؟         

 ر: درست همين، مثلاً : الان تو براي من فقط يه پسر كوچولويي، مثل صدها هزار پسر كوچولوي ديگه، من به تو احتياجي ندارم، تو هم به نوبه ي خودت به من احتياجي نداري، امّا، اگه تو منو اهلي كني، اونوقت ما به هم ديگه احتياج پيدا مي كنيم، براي من در دنيا تو يگانه خواهي بود، و براي تو، من در دنيا بي نظير خواهم بود.

 

ش: آها ا ا ا ا ن ن ن دارم ميفهم ام، گُلي هست، كه به نظرم منو اهلي كرده.

 

ر: ا ه ه ه ه هيچي كامل نيس ... زندگيم خيلي يك نواخته، من جوجه ها رو شكار مي كنم، آدمها هم منو شكار مي كنن، همه جوجه ها مثل همن، همه ي آدمها هم مثل همن، در نتيجه من كمي كسل شدم، امّآ مگه تو منو اهلي كني،،، مثله اينه كه خورشيد به زندگيم بتابه، من صداي پايي رو خواهم شنيد كه با همه ي صداهاي پاي ديگه فرق ميكنه، صداي پاهاي ديگه منو با شتاب تو سوراخم زير زمين ميفرسته، ولي صداي پاي تو،مثل موسقي منو به طرف خودش از لانه ام بيرون ميكشه، به علاوه نيگا كن؛اون كشتزارها رو ميبيني؟ من نون نمي خورم، نون به درد من نمي خوره، و گندمزارها چيزي براي گفتن به من ندارن، چقدر هم مايه ي تأسف هستش، اما تو موهايي داري به رنگ طللا، فكرش رو بكن، وقتي منو اهلي كني چه عالي ميشه؟ اونوقت من خوشم مياد به صداي باد، ميون گندمزارها گوش بدم......خواهش ميكنم، منو اهلي كن.

 

ش: دلم ميخواد، خيلي هم دلم ميخواد، امّا زياد وقت ندارم، دوستايي هستن كه بايد پيداشون كنم،

خيلي چيزا ست كه بايد بشناسم و بفهم ام.

 

ر: تو فقط چيزايي رو ميتوني بشناسي که اهلي کرده باشي، آدما ديگه فرصت شناختن چيزي رو ندارن، اونا چيزاي از پيش ساخته شده رو از دكانها مي خرن، ولي هيچ جايي دكاني پيدا نميشه كه دوستي بفروشه، براي همينه كه آدما ديگه دوستي ندارن، اگه تو دوست و رفيق مي خواي منو اهلي كن.

 

ش: چكار بايد بكنم كه تو اهلي شي؟

 

ر: م م م ... بايد خيلي صبر و حوصله داشته باشي، اول ... اين طوري: با كمي فاصله از من مي شيني، من از گوشه ي چشم به تو نيگا ميكنم،تو هيچي نميگي، كلمات سرچشمه سؤتفاهات هستن، اما هر روز كه مي گذره به من نزديك و نزديكتر ميشي..

 

روز بعد شازده كوچولو پيش روباه آمد:

 

ر: بهتره سر ساعت مشخصي بياي، مثلاً اگه ساعت چهار بياي، خوشحالي من از ساعت سه شروع ميشه، هر چي ميگذره خوشحال و خوشحالتر ميشم، ساعت چهار ديگه شروع ميكنم به نگران شدن و بالا پائين جستن، بعد كه اومدي بهت نشون ميدم كه چقدر خوشحالم، اما اگه هر وقت كه شد بياي، من نميدونم چه ساعتي بايد قلبم رو تمام و كمال براي استقبال از تو آماده كنم.

 

به اين ترتيب شازده كوچولو روباه رو اهلي كرد، تا اينكه زمان جدايي فرا رسيد، روباه داشت گريه ميكرد.

 

ش: تقصير خودته، من هيچ نمي خواستم آزاري بهت برسونم، تو خودت خواستي اهليت كنم.

 

ر: بله ... درسته.                     

 

ش: پس اهلي شدن هيچ واسه ي تو اصلاً خوب نبود.

 

ر: چرا ... چرا ... براي من خوب بود، به خاطر رنگ گندمزارها، به خاطر آواي دلنشين پاهايت.

برو، برو و گلهاي سرخ رو تماشا كن، حالا مي فهمي كه گل سرخ تو در تمام دنيا يگانه ست، بعد بيا با من خداحافظي كن، ميخوام رازي رو بهت هديه كنم.

 

شازده كوچولو دوباره به ديدن گلهاي سرخ رفت و به آنها گفت؛ كه اصلاً شباهتي به گل او ندارن، تا آن لحظه هيچ نيستن، چون هيچ كس آنان را اهلي نكره و آنان نيز هيچ كس را اهلي نكردن، شبيه روباه اند وقتي كه تازه با او آشنا شده بود، تنها يك روباه بود، همانند صدها هزار روباه ديگر، او را دوست خويش كرد، و روباه در تمام جهان بي همتا شد، شازده كوچولو به گلها گفت كه: آنان زيبا، اما تهي هستن، و كسي به خاطرشان نمي تواند بميرد، بعد پيش روباه برگشت كه با او خداحافظي بكنه.

 

ر: خداحافظ، حالا رازم رو بهت ميگم، راز خيلي ساده اي هستش؛

فقط با چشم دله كه درست ميشه ديد؛

آنچه كه اساسي ست ناديدني ست،

                                                                       

ش: آنچه كه اساسي ست ناديدني ست،

 

ر: آنچه گُلت رو برات اينقدر مهم كرده، عُمريه كه به پاش صرف كردي،                                                                                    

                                                                   

ش : آنچه گُلم رو برام اينقدر مهم كرده، عمريه كه به پاش صرف كردم،                                                                                    

 

ر: آدما اين حقيقت رو فراموش كردن، امّا تو نبايد فراموش كني،

اگه چيزي يا كسي رو اهلي كني تا ابد مسؤلش هستي، تو مسؤل گُلت هستي،

 

ش: من مسؤل گُلم هستم، براي تمام زندگي، تا ابد، تا ابد، تا ابد

 

من مسؤل گُلم هستم،      من مسؤل گُلم هستم،       من مسؤل گُلم هستم،     من مسؤل گُلم هستم.  

 

 

 

 

سخنی زیبا از حکیم کنفسيوس

انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.

مشغله کاری

 

به نظر شما  کار با درآمد بیشتر بهتر است یا کار با ثبات بیشتر ؟

 

بوسه

 

اما چه کشيديم تا اين کتاب بی‌واژه ورق خورد!
طعنه‌ی سنگ و سکوت ستاره را تحمل کرديم
تا سرانجام شب از شرم اين همه بی‌چراغ
گيسو به روی روشن بوسه گشود!


حالا با خيال راحت به خواب خانه برمی‌گرديم
بر دست‌های دريا حنا می‌بنديم
و در باد
باز از منزل ماه وُ
علاقه‌ی عريان به آدمی ... آواز خواهيم خواند.


اين رسم رنگين‌ترين رويای نرگس است
که خيره به رخسار خويش
در خواب آب،‌ آوازمان می‌دهد:
هی مسافران بی‌منزل آن راه دور!
آيا يک امشب آسوده مايليد
از اندوه تشنگی
با من به ميهمانی باران و بوسه بياييد؟


و ما در زمزمه‌ی پنهانِ زنگوله‌ی باد و ستاره برهنه می‌شويم
از عيش کامل آينه عبور می‌کنيم
لب از  بوسه بر نمی‌داريم.


حالا پياله‌هامان
پُر از خواب آب وُ
لب و ليموی ماه وُ
طعم عجيب ترانه است...