ماهی گیر و تاجر
| |||
|
|
| |||
|
|
پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد.
نيچه مي گويد خدا مرده است.اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد.زندگي هست،هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا.
بگذاريد زندگي ذره ذرۀ وجود شما را فرا بگيرد و از آن آکنده شود.من مي گويم که تنها حقيقت موجود همان زندگي است و زندگي همان خداست چرا که هميشه و همه جا بوده است و خواهد بود.بنابراين بگذار که زندگي با همۀ تنوع اشکال ابعاد و رنگها تو را فرا بگيرد.اگر از عهدۀ اين کار ساده بر بيايي....ساده،براي اينکه تنها کاري که بايد انجام دهي اين است که خودت را در جريان زندگي رها کني.لازم نيست خودت را در رودخانه به جلو هل دهي،بگذار که رودخانه خودش تو را به اقيانوس هدايت کند.رودخانه مسير خودش را مي شناسد.تو بايد آسده خيال و به دور از هر گونه تنش باشي.ماده و روح را از يکديگر جدا نکن.هستي يکي است،ماده و روح تنها دو روي سکه هستي هستند.آرام و آسوده باش و با جريان رودخانه به پيش برو.
خوشبختي در دنيا جز شبحي نيست كه به آن اميد بندند ، اگر واقعيت مي يافت ، انسان از آن دلزده مي شد
خيلي سخته که بخواهي خودت باشي ...يعني سخت نيست بعضي وقتها اون وسطا يهو مي بيني که نمي دوني خودت کدومي ... اين خيلي بده ...اينکه آدم ندونه خودش کدومه اونم تو ۲۸ سالگي غمگين کننده است ... هر روزت رو شلوغ مي کني , از صبح که از خواب بلند مي شي تا شب کلي برنامه داري , کارهاي مختلف مي کني , بعضي هاش خواسته هاي خودتن و با علاقه دنبالش مي ري , بعضي هاش هم نه که در هر حال اونها رو هم انجام مي دي ... سعي مي کني که همه چي رو آسون بگيري , بخندي و خوش باشي ...خيلي وقتها هم موفق مي شي ...بالاخره هر کسي يه انگيزه هايي واسه شادي براي خودش داره ..منتها کافيه فقط يه قدم بلغزي , کافي يه لحظه اجازه بدي يه فکر مزخرف بياد تو کله ات اونوقته که همه بدبختي ها و فکراي زشت هوار مي شن رو سرت ..انگار نه انگار که الان مدتهاست آرومي ...
اين جور موقعها که ميشه کلافه مي شم ...يه جا بند نمي شم ...نمي دونم چي مي خوام , چي کار مي خوام بکنم ...حالم بد ميشه ... بعدش تمام آرزوها و حسرت ها و خواستن ها ميان تو سرم ...انقدر زياد که تحملشو ندارم ...مي دونم که اينم مي گذره ...مثل همه حس هاي بدي که گذشتن و رفتن ... فقط کلافه ام ... هي حساب کتاب مي کنم که چقدرش رفته و چقدرش مونده ...بالاخره مي شه يه کمي از اون قدري که مونده مال خودم باشه ؟ مال خود خودم ...زندگيمو مي گم ... هميشه يه مانعي هست – حالا يه کسي , يه چيزي , يه سنتي – که نذاره اين لعنتي مال خودم باشه ... نمي خوام با همه قسمتش کنم .... يه وقتي هست که انقدر خوشحالي که مي خواهي با کسي قسمتش کني – ولي اينو خودت مي خواهي – نه اينکه يکي ديگه بخواد يه سهمي ازش برداره ... هزار بار اينها رو گفتم ... همينجوريه ديگه ... يه روز بالا , يه روز پايين...
آدمهايي كه وارد زندگي ات ميشن سه دسته اند. دسته اول براي يك دليل، دسته دوم براي يك فصل و دسته سوم براي يك عمر...
ميگن هر چي سخت بگيري زندگي هم بهت سخت مي گيره ...خوب راست مي گن ... اين زندگي اونقدرا هم كه فكر مي كنيم جدي نيست ...ميشه باهاش خوش بود و ازش لذت برد ... لازم نيست كه هميشه شاكي باشيم ، غر بزنيم يا اينكه بد بهش نگاه كنيم ... خوب البته ما آدميم ، ميشه يه روز بداخلاق بود ، حوصله نداشت ، ميشه يه روز غر زد ، به زمين و زمون فحش داد ، از همه ايراد گرفت ، بعد يه روز هم ميشه الكي خوش بود ... همينه ديگه نميشه كه واسه حال و هواي هر روزمون چهارچوب تعيين كنيم ...بعدش هم لازم نيست كه به هر چيزي تو زندگيمون به چشم خيلي جدي و عبوس نگاه كنيم ...هم شوخي و هم جدي بودن واسه زندگي لازمه،؛ بعضي وقتها ميشه شادي رو تو اتفاقات خيلي كوچيك كه به نظر مسخره و وقت تلف كن مياد پيدا كرد ...