گلچینی از کتاب "فضيلت‌هاي ناچيز" نوشته نویسنده ایتالیایی" ناتاليا"

ناتاليا در فضيلت‌هاي ناچيزش مي‌گويد:

 به بچه‌هاي‌تان فضيلت‌هاي كوچك را ياد نداده و عمر خود و آنها را بابت فراگيري چنين خزعبلاتي به هدر ندهيد! ما آنقدر عمر نمي‌كنيم كه بخواهيم هر چيز بي‌اهميتي را در اين دنيا بياموزيم ... بياييم و فقط و فقط به كودكان معصوم و پاك‌مان، «فضيلت‌هاي بزرگ» را بياموزيم.

 امّا مشكل تازه از همين جا آغاز مي‌شود ... چرا كه با مرور سياهه‌ي فضيلت‌هاي بزرگ ناتاليا با كمال تعجب درمي‌يابيم كه اغلب آن فضيلت‌ها، فرامين نهي‌شده در خانواده‌هاي ما بوده و در عوض، بيشتر فضيلت‌هاي ناچيز، همان ارزش‌هاي مسلمي بوده كه سالهاست در خانواده و مدارس‌مان به خوردمان داده و مي‌دهند.

ناتاليا مي‌گويد:

آهاي پدرها و مادرهاي عقل كل
به جاي آنكه به فرزندانتان آداب صرفه‌جويي را بياموزيد، يادشان دهيد كه چگونه افرادي سخاوتمند بار بيايند؛ انسان‌هايي كه به پول و اسكناس‌هاي سبزرنگ و آب‌رنگ بي‌تفاوت هستند.

چرا كودكان ما بايد از بدو طفوليت احتياط و محافظه‌كاري و خودسانسوري را بياموزند؟ چرا به آنها ياد نمي‌دهيم كه چگونه با شهامت زندگي كنند، در دفاع از آرمان‌شان پا پس ننهند؛ در برابر مقلد‌محوران و قدرت‌سالاران، بگويند: چرا؟ و همواره خطر را حقير شمارند.

به بچه‌ها نه زيركي را، كه  صراحت و عشق به واقعيت را بياموزيد ... و نه سياست‌بازي را، كه عشق به همنوع و فداكاري را ... و نه آرزوي توفيق را، كه  آرزوي بودن و دانستن را و نه ...

سه راه پولدار شدن

سه راه برای پولدار شدن :

 

۱. پدرت برات پول در بیاره.

۲. پدر مردم را برای پول در بیاری.

۳. پدرت در بیاد تا پول در بیاری.

 

شما از کدوم راه پول در میارین ؟؟؟

آتش...

باران تندی گرفت. سردم شد. در میانه جنگل وحشی "نورت وود" جنگلبان آتش افروخته بود. روی کنده ای نشسته بود. چهره اش با تاب شعله ها تاریک و روشن می شد. صورتش گل انداخته بود. گه گاه سرش را بالا می گرفت تا هرم آتش راست به صورتش بتابد. گفتم : چه آتش خوبی! باران حریفش نمی شود...
گفت: این که چیزی نیست دیوونه!
حسابی جا خوردم. برگی از روی زمین برداشت به نشانه لای کتابش گذاشت. کتاب را بست. گفت: این بار دومه که می بینمت!
نگاهم روی جلد کتاب مات مانده بود. برگ های گیاه، سروده ویتمن. گفتم : اون دفه ام همین کتابو می خوندی.
برای این که این شعرا رو بفهمی باید جنگلبان باشی...همه ی برگ ها و درحت ها و پرنده ها را بشناسی. بوی چوب را بشناسی. تو می دونی این چوبا که می سوزند، چوب چیه؟
گفتم نه نمی دانم
گفت: نارون
دستش را به طرف هیمه های گر گرفته برد. هیچ نشانی از احتیاط در رفتارش نبود. لحظه ای انگار نفسم بند آمد. رقص حلقه های دود لا به لای انگشتانش.
با صدای بلند گفتم: دستت !
لبحند زد: این که چیزی نیست دیوونه! اگر دلم را می دیدی!
دیگر بی تاب بودم. خیس باران و گرم آتش نارون و ویرانه ی سخن جنگلبان.
گفتم: هاااااای!
اگه هر هفته پبشت بیام، شعر های ویتمن را برام می خونی؟
از درخت ها، برگ ها، از آتش حرف می زنی!
نگاهم کرد....دو ستاره سحری آبی-نقره ای در حلقه ی چشمانش می سوخت.
گفت : بیا دیونه.
تو آرزو داری؟
آرزو؟
نمی دانم دارم یا ندارم!
چرا دارم. دوست دارم در دهانه آتشفشان زیر توفان گدازه ها محو شوم..گفت:
ها! این شد یه چیزی دیوونه! طعم آتش را باید با روحت بچشی...
 

 
سیدعطاءالله مهاجرانی