دل گم کرده ای؟
دل زمن بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای
این چنین طراری ات با من مسلم کی شود
دل زمن بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای
این چنین طراری ات با من مسلم کی شود
ساکت و ساده و سبک بود.
قاصدکی که داشت می رفت.فرشته ای به او رسید و چیزی گفت.قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.قاصدک رو به فرشته کرد و گفت :اما شانه های من ضعیف است.زیر بار این خبر میشکند. من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.فرشته گفت:درست است، آن چه تو باید به دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛حتی برای کوه.اما تو می توانی،
زیرا قرار است بی قرار باشی.
فرشته گفت:فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.
حالا هزاران سال است که قاصدک می رود، می چرخد و می رود ، می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است.پنجره بسته بود و تو نشنیدی و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدکی دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود .از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد...
-----------------------------------------------------
بود در کشور افسانه کسی
شهره در ٬نه٬ گفتن:
نام می خواهی؟ـــ نه
کام می جویی؟ــــ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟ ــــ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ ــــ نه
مذهب ما را می دانی؟ ــــ نه
خط ما می خوانی آیا ؟ ــــ نه
نه ٬ به هر بانک که بر پا می شد.
نه ٬ به هر سر که فرو می امد .
نه ٬ به هر جام که بالا می رفت.
نه ٬ به هر نکته که تحسین می گشت.
نه ٬ به هر سکه که رایج می گشت.
روزی آیینه به دستش دادند
ــــ می شناسی او را؟
ــــ آه آری خود اوست
می شناسم او را.
گفته شد دیوانه ست
سنگسارش کردند.......