حکایت مردی که ٬ نه ٬ می گفت (از کتاب خون سیاوش سیاوش کسرایی)
بود در کشور افسانه کسی
شهره در ٬نه٬ گفتن:
نام می خواهی؟ـــ نه
کام می جویی؟ــــ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟ ــــ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ ــــ نه
مذهب ما را می دانی؟ ــــ نه
خط ما می خوانی آیا ؟ ــــ نه
نه ٬ به هر بانک که بر پا می شد.
نه ٬ به هر سر که فرو می امد .
نه ٬ به هر جام که بالا می رفت.
نه ٬ به هر نکته که تحسین می گشت.
نه ٬ به هر سکه که رایج می گشت.
روزی آیینه به دستش دادند
ــــ می شناسی او را؟
ــــ آه آری خود اوست
می شناسم او را.
گفته شد دیوانه ست
سنگسارش کردند.......
+ نوشته شده در ساعت 8 PM توسط پرپروك
|